| شعري از سهراب سهري به ياد شبهاي تابستان مهتابي روستاي ما |

| نوشته شده توسط محمود نظری |
| شنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۴۹ |
|
ماه بالاي سر آبادي است، اهل آبادي در خواب . روي اين مهتابي، خشت غربت را مي بويم. باغ همسايه چراغش روشن . من چراغم خاموش. ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب كوزه آب.
غوك ها مي خوانند . مرغ حق هم گاهي . كوه نزديك من است : پشت افراها، سنجدها . و بيابان پيداست . سنگ ها پيدا نيست ، گلچه ها پيدا نيست . سايه هايي از دور، مثل تنهايي آب، مثل آواز خدا پيداست .
نيمه شب بايد باشد . دب اكبر آن است : دو وجب بالا تر از بام . آسمان آبي نيست ، روز آبي بود . ياد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم . ياد من باشد فردان لب سلخ. طرحي ازبزها بردارم طرحي از جاروها ، سايه هاشان درآب ، ياد من باشد، هرچه پروانه كه مي افتد در آب، زود از آب درآرم . ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين برخورد . ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم ياد من باشد تنها هستم
ماه بالاي سَر تنهايي است
ارسال این مطلب به شبکه های اجتماعی
ارسال به ایمیل
بازدید: 743 نظرات (0)
![]() |











