|
نوشته شده توسط روح الله عسکری
|
|
سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۲۶ |
|
دوبـاره فصل دلتنگی به باغ کوچه آمد و احســاس غریـــبانه،سـراغ کـوچـه آمد دوباره کوچه ماند و آب بابای دو خانه چراغ گرد سوز و سوز وسرمای دو خانه دوباره کـوچه وتنهایی وخلوت نشستن هـجوم بـاد پایــیز و سـکوت و دلشـکـستن صدای گام ها در کوچه ها رو به نزول است و خورشید حضور خانه ها، گرم افول است وتنها پیرمردی در خم یک کوچه تنهاست وتنها رد پایی روی برف کوچه برجاست کسی انگار محو کوچه های روستا نیست و در آن دل –دل سنگین-هوای روستا نیست

تمام کودکان روسـتا چشــم انـتظـارنـد و آنها با غروب و سرخی اش کاری ندارند مبادا نگذریم از کوچه تا بیراهه گردد مبادا یادمان کودکی افسرده گردد بیا تا آدمی برفی کنار کوچه سازیم انیس و همدم شبهای تار کوچه سازیم که تا یادش بماند کوچه برفی قشنگ است صدای پود و شانه,مله اي,برفی قشنگ است(۱) خدایا رونقی ده بر تمام کوچه هامان و کاری کن شود افزون،دوام کوچه هامان و کاری کن که کوچه مملو از احساس باشد و در دست کشاورزان همیشه داس باشد تنور خانه های ده همیشه گرم بادا و دلتنگی برای کوچه هامان شرم بادا
(۱) مله اي،برفي: نام دو تا از رنگهاي قالي است . زنها هنگام قالي بافتن اسم رنگها را با صداي بلند تكرار مي كردند.اكنون شنيدن اين صدا فقط در خاطره ها امكان پذير است
 |