به ياد تنهايي مولانا محمد شريف وادقاني
اولين باري كه با نام شريف وادقاني آشنا شدم به سال 1363 برميگردد. در آن زمان مرحوم استاد حسينعلي ملكي كه انسان وارسته ، فهيم و قباله نويس نيز بود، ميگفت معلمي در كاشان كه متوجه شده بود آقاي ابوالفضل فلاحيان اهل وادقان است، به او گفته بود كه من شعرهاي شريف وادقاني را دارم. بعد از اين هر از گاهي استاد علي محسني نيز نامي از ايشان به ميان مياورد و با لهجه وادقاني خود عنوان مينمود كه شريف وادقاني اينگولا بوده و شعر ميگفته كه شاعران كاشان به او حسادت ميكردند كه مجبور به ترك كاشان شده است. اين موضوع گذشت تا اينكه اشعار او به همت آقاي مجيد محسني به چاپ رسيد.
يكي از موضوعاتي كه اشعار شريف وادقاني به چشم ميخورد تنهايي، نامهربانيهاي زمان، حسادت اطرافيان و محيط ناآرام است كه شاعر در آن قرار دارد. البته تقيالدين كاشي در خصوص علت مهاجرت او به هندوستان نيز حسد اطرافيان او عنوان نموده است. به هر حال در اكثر اشعار شاعر به ناراحتي خود، غم و غصه، دوري از وطن ، اشك و گريه و بيتوجهي اطرافيان به اشعار او به خوبي ملموس است و عمق اين مشكلات را ميتوان در اشعار شاعر يافت كه در اينجا به آن پرداخته ميشود:
اضطراب ، تشويش و نگراني يكي از مواردي است در اشعار شاعر زياد به چشم مي خورد و شاعر در اشعار مختلف بگونههاي مختلف بيان ميدارد. در جايي اضطراب، تشويش و نگراني خود را بگونهاي بيان ميكند كه مدام با آن دست و پنجه نرم ميكند و خواب را از او ربوده است. علاوه بر اين ذهن خود را به كشتزاري كه هر غمي در آن ميرويد تشبيه نموده است و اينگونه مي گويد:
دلم شريف خلاصي زاضطراب ندارد
بگو به چشم من افسانهاي كه خواب ندارد
مگير كم ز سوداي او ز جان و دل من
كدام داغ كه بازار افتاب ندارد
شده است خاطر من كشت غم ز گردش دوران
غمي مجو كه در او ريشهاي در اب ندارد
هر آن كتاب كه نام تو نيست زينت و زيبش
قبول خاص چه گنجد كه انتخاب ندارد
ستارهريز شده است از خيال روي توچشمم
شمار اختر و خورشيد من حساب ندارد
مباش اين همه خونابه ريز از مژه من
در آتش آنچه تو داري دلا كباب ندارد
ز برق غمزه او سوخته خرمن خلقي
خراب داشته باشد چو من خراب ندارد
نيايدم به نظر آشنا اگر عجبي نيست
كسي كه گرد ره پور بوتراب ندارد
در جاي ديگر شاعر عنوان نموده است كه حتي گريه هم نتوانسته ناراحتيهاي او را برطرف نمايد و اينگونه ميگويد:
اگر بار دگــــــــر گيرم قراري كشم در گوش گردون گشواري
به بيداري دلم را شاد ميدار اگر لطفي نباشد جــــور ياري
اگــرچه من نمييابم مثالت توهمچون من نخواهي ديد ياري
فرو خردم به دل هر شعله غم فـــــــروزان گشت بعد از روزگاري
چه بگشايد شريف از گريهاي كو نشست از خاطرم هرگز غباري
موضوع ناراحتي شاعر و غم و غصه او به جايي رسيده است كه ممكن است غم و ناراحتي جان او را بگيرد و آنرا اينگونه وصف ميكند:
تا كي دلـــــــــــــــم از غمان بگيرد آهم ره آســـــــــــــــــــمان بگيرد
غم زين دل و سينه رفتني نيست بيم است كه جاي جـــــان بگيرد
عيش از بر من به ناخوشي رفت ميخواست كسش عنان بگيرد
چشم آتش گريه گــــــــــــرم دارد لب نيست كه از بيان بگـــــــــيرد
چشــــــــــــمي دارم ز آتش دل چون روزن كز دخــــــــــان بگيرند
در جاي ديگر ميگويد:
عمري است بي دام قفس خانه خرابم گر بر ســـــر آتش نتپم بر سرآبم
نه بخت چـــــمن دارم ني طالع گلخن بي ناله پريشانم وبي شعله كبابم
از تشنه لــــــــــي دود برآمد زنهادم خضري نه كه راهي بنمايد به سرابم
پرشعله دلــــي دارم و پر دود رواني اين كشت كه من دارم بيزار ســـحابم
تا كي ز شريف آب بري كلك و بيان را خــــــاموش كه افسانه او كرد بخوابم
علاوه بر اضطراب و ناراحتي عدم توجه اطرافيان به اشعار يكي از موارديكه در شعر شريف وادقاني به چشم ميخورد. بر اين اساس آنها را به دختران بيوه و دوشيزگان بيشوهر كه در خانه ماندهاند تشبيه كرده است.
دختراني كه از طبعم زادند همه را تنگ به پهلو دارم
زكه نالم كه زنامردي چرخ بيوهاي چند سيه مو دارم
و در جاي ديگر ميگويد:
دارم از دوشيزگان فــــــكر خود خاطر غمــــگين دل افسرده را
تا به كي در پهلوي خود بنگرم اين سيه مويان شرهر مرده را
بنابراين در حد بضاعت سعي شده، موضوع تنهايي و بي توجهي اطرافيان به شريف وادقاني را به كمك اشعار او به تصوير كشيده شود. اميد است كه در آينده زواياي ديگري شخصيت او نظير دوري از وطن و بيتابي از اين موضوع ، اعتقاد ديني و علاقه به پيامبر و خاندانش به رشته تحرير درآيد.
بدون بازتاب
http://www.vadeghan.info/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/118لینک بازتاب:
ارسال نظر