محمّد! آن نا ن وما ست تا زه کجاست ؟
محمّد! آن نا ن وما ست تا زه کجاست ؟
خو رشید داشت با دامنه ها و دشت هاخدا حافظی می کرد.ما از شیب کو ه سرازیر شدیم.همه شاد بو دیم و سر مست.یک گرو ه هفت ،هشت نفری.من به هدایت او از کوه پلّه به پلّه به پایین می آمدم.در بعضی پرتگاه هاحتما باید دستم را روی شانه ی او قرار می دادم. یک مشت پوست و استخوان بیشتر نبو د.با ریش هایی که سنش را خیلی بیشتر از آنچه که بو د،نشان می داد.و لی جربزه دار بو د.و جب به و جب کوه ها و دشت های اطراف را،همه را با نا م های بومی می شناخت.حتی گردنه ها و کتل ها و قلّه هارا برایشان داستان داشت.سال های کو دکی اش را در آن نواحی یا گوسفند چرانده بود یا گو ن چیده بو د.در حین پایین آمدن از کوه خطاب به من می گفت؛آدم های چاق معمولا از پرتگاه و بلندی می ترسند.جنگ ایران وعراق هنوز ادامه داشت.(پاییز 1366 ).از خاطرات جبهه برای من تعریف می کرد.با خنده.بچه های آران و بیدگل،آنها را که در جبهه دیده بو د،و یا آنها را که روزگاری دررو ستای آنها تدریس کرده بو دند،می شناخت.هنوز باید چند دشت و چند تپّه ی دیگر را پشت سر می گذاشتیم تا به رو ستای او برسیم.بوی لطیف پاییزبا بوی آب جو یباره های سر راه با صدای گو سفندان در هم می آمیخت و ما از قلّه هایی که در سیاهی شب پنهان می شدند،فاصله می گرفتیم.قرار بو د شب را در یک مدرسه بخو ابیم و صبح راهی شهر شویم.گفت امشب را مهمان من باشید.گفتم اگر خودت و خانواده ات را به زحمت نیا ندازی،منّتت را می پذیریم.گفت منّتی در کار نیست.فقط نان و ماست. وقتی سفره را انداخت همان نان و ماست بود که قو لش را از او گرفته بودیم.هردو از خانه ی خودشان.اتاق کاهگلی.لحاف کرسی.شب رو ستا.و نو ر کم سو یی که از پنجره و از خانه ی همسایه تا صبح مرا به خود مشغول داشته بود. وامّابعد... دیرو ز خبر درگذشت آقای محّمد خلیلی وا دقانی را در و بلاگ دوست عزیزم آقای علی مصلحی و ا د قا نی «از رنجی که می بریم» خواندم. بغض و بهت با هم به سراغم آمدتد.بلا فاصله برای علی نوشتم ؛عنوان وبلا گ تو امروز برای من معنا شد. محمّد خلیلی اگر معلّم می شد،یکی از تاثیر گذار ترین معلمان زمان خود می بود.و لی نشد.به خاطر فقر نتوانسته بو د درسش را ادامه بدهد.در رو ستایش «و اد قان» ماند و به عنوان مستخد م در مدرسه ی رو ستا به کار مشغول شد.و بعد هم که به شهر هجرت کرد،مجبو ر بو د فقر و مریضی را همراه با صبوری و لبخند تاب بیاو رد.آقای خلیلی شنبه ی گذشته در یکی از بیمارستان های اصفهان در گذشته است.حرف دیگری اگر بخواهم در باره ا ش بنویسم البته که دارم .و لی نمی خواهم با این حرف ها بیش از این دل زن و بچه اش را به درد بیاو رم وا حساس د و ستانش را خراش بدهم. برای باز ماندگانش آرزو ی صبر و برای خو د ش طلب آمرزش دارم.
بدون بازتاب
http://www.vadeghan.info/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/86لینک بازتاب:
ارسال نظر