تركيب بند مولانا محمد شريف وادقاني در رساي واقعه عاشورا
روز عزاي شاه شهيـــــدان عالم است يا صبح محشر است كه نامش محــرم است
خورشيد سر به پيش زخجلت فكنده است از غصه ماه كاسته و چـــــرخ در هم است
اشك ملائـــك است كه خوانند انجمنش خورشيد نيست برفلك آن شمع ماتم است
هم صبح سوخت خرقه شــب از شراره آه هم چرخ را كبود رخ از سيلي غـــــم است
ما زنده ماندهايــــم تو سنگين دلي نگر بر ما سپهــــــــر سنگ ببارد اگر كم است
تا گفتهاند واقعه كـــــــــــربلا به من آب بقا به مشرب من زهــــــر ارقم است
بهر عــــزا چو سايه فتادهاست بر زمين هر سرو سرافراز كه در باغ عالـــــم است
آتش به گـــــريه آمده از ماتم حسين
از آب شعله سرزده است از غم حسين
خون باد آب خضر كه سلطان كـــــــربلا لب تشنه مانده است به ميدان كــــــربلا
خاك سياه بر ســــــــر آن ناكسي كه او آبي دريغ داشت زمـــــهمان كــــــربلا
خونابهاي است كز جگـر كان روان شدهاست آب فرات نيست به دامـــــان كـــــربلا
خواهم كه در جزاي مخالف به روزحشـــــر سازد مرا محرر ديــــــــوان كــــربلا
برخاست دور ظلــــم و جهان گشت قيرگون ظلمت گرفت چشمه حـــيوان كــــربلا
امروز جن و انس همه گــــــــريه ميكنند در ماتم شهيد بيــــــــابان كــــربلا
شب جامه سياه به بر كرد زين عــــــــــزا تاريك شد چو شمع شبسـتان كــــربلا
خورشيد را كه بود مكان چرخ چارمين
از شرم اهل بيت فرو رفت در زمين
تقصير كرد چرخ به هنگام گــــــــير و دار ما را نبود اين طمع از چـــــــرخ بي مدار
بايست آن زمان كه مخالف هجوم كــــــرد درهم طلسم جسم شكستي حـــــبابوار
پر داشت دامن و بغل از ســـــــنگ حادثات آن قوم را پي چه نميكرد سنــــــگسار
بر نيزه ميكنند سري را كه مصطــــــفي(ص) يك دم نمينهاد ز تعظيم از كــــــــنار
لب تشنه رفته است حسين علـــــــي رواست گز عرش تا به فرش بگـرينـــــد زار زار
انجم گريست ديده گردون به صبـــــــــح قبل صبح دوم كشيد ز دل آه چون شــــــرار
تا نه سپهر غلغه سوز ماتــــم است
اي ديده خون ببار كه روز محرم است
در ماتمند جمله ذرات از اين عـــــــزا ميجو شد از غم شهدا خاك كـــــــــربلا
صوتي به غير نوحه نميخيزد از زمــين لحني به غير آه نميايد از ســـــــــمـا
آن دم كه دست ظلم مخالـف دراز شد افتاد رايت صف مردان ديــــــــــن ز پا
از سر نهاد افسر خورشيد آســــمان در پا فكنده شب سر زلف عبير ســــــــا
بگريست سنگ خاره توگفتي از اين ستم خم گشت قامت فلك از بار اين جــــــــفا
در حيرتم كه بهر چه زان ناكـــسان رود ظلم چنين صريح به اولاد مصطـــــــفا(ص)
پيچيده است بر فلك افغان قدســـــيان در شيونند جمله ذرات از اين عـــــــــــزا
امروز از اين عزا همه خلق در همند
حوران باغ خلد سيه پوش ماتمند
گوش زمان ز غلغله نوحه پر صداست هرجا كه گوش مينهم افغان كربلاست
نگريسته است خون اگر از ماتم حسين دامان چرخ سرخ به خون شفق چراست
سرخيل اولياست به دشت بلا شهيـــد كاشوب در ميانه ارواح انبياســـــــت
نسبت به اهل بيت نبود اين ستـــم روا هرچند چرخ سفله و ايام بي حياســـت
بيگانه است گوشم از اين حرف جانگداز هرچند بافسانه غم گوشم آشناســــت
هر لحظه صد هزار فغان خيزد از زميــن تالنگر فلك همه فرياد ربناســــــــت
اي خاك برسرم كه جگر گوشه رســــول در كربلا اسير غم و محنت و بلاســــت
از خون تشنگان بيابان كربــلا
رويد هنوز شعله ز ميدان كربلا
اينجا نه جاي فكر و مجال تصـــور است ماتم در اين معامله جاي تحيراســــت
هم جسم داده است به نابود خود قـــرار هم روح را ز كالبد خود تنفر اســــت
حشري است آشكار ولي بر خلاف حشر يعني شفيع روز جزا در تفكر اســــت
هم خانه شكيب خراب است زين ستــم هم خون زغصه در دل تاب و تهور است
اين روز ماتم است بريزيد خـــــون دل يك دانه اشك به دو صد دانه در اسـت
افغان گرم ز سينه برآيد غريب نيســــت ما اهل ماتميم زما نوحه درخور اســـت
رفتم كه آه از دل سوزان بر آورم
دود از نهاد چشمه حيوان برآورم
آن ناكسي كه بر سخن خود وفا نكــرد انداخت طرح كينه و شرم از خدا نكــرد
پيمان به سر نبرد تو آن نادرست بين رويش سيه كار به حسب رضا نكــــرد
كاري چنان نكرد كز اوخوش شود دلي با عترت رسول به جز ماجرا نكــــــرد
از جهل راه داد به دل بغض اهل بيت انديشه از عقوبت روز جزا نكــــــــرد
بر خود هزار پايه ز بي دانشي فزود ليكن به جز درون چه ويل جا نكـــــرد
با آفتاب خواست زند لاف برتري سوداي خام پخت به غير از خطا نكـــرد
تا ماجراي قصه آل عـــــــبا شنيد هرگز شريف بهر مصيبت دعا نكـــــرد
ساعت به ساعتم غم و ماتم فزون شود
طوفان ز ديده خيزد و دل موج خون شود
ارسال نظر