|
نوشته شده توسط زینب اسماعیلی
|
|
يكشنبه ۰۶ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۰۱:۰۴ |
|
یک هفته ای می گذرد از عصری که از پشت پنجره مینی بوس به آن روستا نگاه کردم و برگشتم.اما انگار روحم آنجا ماند و من تنها بازگشتم.کوهها از کنار هم کنار می روند ومینی بوس از روستای کوهستانی وادقان بیرون می آید .چراغ های تنهای روستا یک به یک پیدا می شود. *****
با یکی از آخرین مینی بوس های محله از روستای وادقان بیرون آمدیم که به کاشان وبعد تهران برگردیم. صبح روزهای تعطیل ،اغلب جوانها و اهالی مهاجرت کرده محل به روستا می ایند و غروب روستا خلوت می شود . غروب روزهای شلوغ هم روستا دلگیر بود چه برسد به اینکه پسرها و عروس و داماد ها و نوه های روستا هم بروند. مثل همه جا بود و هیچ جا. مثل روستاهایی که در کتاب ها و داستان ها بود.آدم ها همدیگر را به خوبی می شناسند یا نسبت داشتند و یا به تازگی فامیل شده اند. غریبه ها را سخت می پذیرند بیش ازآنچه شنیده بودم و فکر می کردم . تصور نمی کردم که عنوان خبرنگار کمکی به پذیرفته شدنم کند پس از خیر استفاده از این عنوان گذشتم. خانه ها در کوچه های ییچ در پیچ و کنا رهم نشسته اند،بعضی از کوچه ها به فضای باز باغ ها می رسد که سوز و سرما را به محل می آورد. اواسط مهر است اما از غروب،سرما و باد در روستا می چرخد.آنها راه باد به روستا هستند. کوچه ها میزبان همیشگی الاغ ها؛یاران با وفای صاحبانشان هستند. مردانی با کفش ها ی پلاستیکی ،بلوزهای کاموایی،کت های دراز و شلوار های آب رفته. چه روستای تلخی است. دست ها و پاها و صورتهایشان از یادم نمی رود. سرما و خشکی هوا دست و پایشان را قاچ قاچ کرده و گل و سیاهی لایش نشسسته . زخم با جان آنها که در زمین کار می کند خو گرفته و لک روی صورتشان جا خوش کرده است. ****
زمستان پشت بند پائیز می رسد باید هر چه روی درخت هست را پیش از سرما زدن نجات بدهند. علی حسن انگور ها ی سیاه درختش را می چیند و آن دیگری سیب ها ی پائیزیش را. محصول زیادی برای جمع کردن نیست. اینجا دارایی افراد چیزی بیش از چند درخت و چند متر زمین نیست. چند درخت گردو،انجیر،بادام،سیب و انگور تمام ملک و محصول مردم اینجاست و تمام راه امرار معاششان. درخت تمام دارایی مردم وادقان است و چند بند آب.روستایی که برای به دنیا امدن در آن هیچ نظری از آنها پرسیده نشد اما انها انجا را بیش از هر جای دیگری دوست می دارند. مردم اینجا همدیگر را به نوع خاصی صدا می کنند،هر پسر یا دختری با نام پدر یا مادرش و یا صفتش خوانده می شود.بعضی بد اقبال ها هم با اشتباهی که یک بار مرتکب شده اند صدا زده می شوند.لهجه و نوع گویش هم به خودی خوی می تواند افراد محلی را از غریبه ها جدا کند البته بماند که نوع ،رنگ پوست و شکل چهره کارت ملی همه وادقانیهاست. مسجد محل همیشه فعال است به خصوص اگر در اطراف مسجد ساکن باشی راهی نداری غیر از آنکه زندگیت را با مسجد تنظیم کنی. جالب اینجاست که مسجد محل گروهی مخالف هم دارد که حتی برای انجام عبادات روزانه به آنجا نمی روند؛ ماجرا به یک جدال چند ساله بر می گردد. کوچه ای بوده که در تعریض مسجد به مالکیت آنجا در آمده و مخالفان مسجد محل فعلی آن را غصبی می دانند. غیر ازمسجد،هیات ، تکیه ، مصلی و زیارت هم در این روستا هست که به نظر می رسد نشانه اهمیت مسایل مذهبی در ذهن مردم است. قبرستان هم در ورودی محل است . ****
باغ ها در بالا و پائین محل قرار دارند که حتما تابستان خنکی را به مهاجران برگشته به محل به ارمغان می آورند. مسیر رودخانه از بالا تا پایین محل کشیده شده و هر از گاه سیلی می آید و باغ ها را در می نوردد.هنوز اثرات سیل پارسال هست، ریشه های آویزان درخت های گردو و حتی بوته های پا درهوای رز. نزدیکی باغ ،صدای دهل می آید سال پر آبی پشت سر گذاشته شده که البته هیچ توفیری در کشت مردم نکرده است. آنها مثل کشور ما به اقتصاد تک محصولی عادت کرده اند و تنها به همان درختان گردو ،انگور و ... دلخوشند. آدرس سایت وادقان روی دیوارها به رنگ سیاه نوشته شده است ،سایت برای یک روستا را نمی دانم نشان چه چیز بگیرم ؛آنهم برای ما که سایت به معنی پایگاه خبری است.اما سایت داشتن این روستا آنهم با مطلب و عکس از روستا که زود هم به روز می شود جالب است. *****
از آن غروب که مینی بوس پیچ را رد کرد و من به پشت نگاه کردم و چراغ های روستا را دیدم، یک هفته گذشته است. می دانم مردم زیر کرسی ها رفته و شب های طولانی پاییز و زمستان را با برنامه های تلویزیون و یک ظرف انگور می گذرانند. ابرها کنار هم جمع می شوند و زمستان سخت روستا زود از راه می رسد.
 |